قصه‌ی نامرهمیِ وطن: یادداشتی بر مجموعه داستان “برادرم رمضان” نوشته‌ی تینا محمدحسینی

یادداشتی بر مجموعه داستان “برادرم رمضان” نوشته‌ی تینا محمدحسینی

قصه‌ی نامرهمیِ وطن

شاید کمی عجیب به نظر برسدکه نویسنده‌ای افغان در مجموعه‌ی اول‌اش داستان‌هایی بنویسد که در آن خبری از فجایع جنگ وپی‌آمدهای مصیبت‌بارش نباشد و همچنین به مهاجرت به‌عنوان یکی دیگر از تبعات گریزناپذیر جنگ نپرداخته باشد. داستان‌های مجموعه‌ی “برادرم رمضان”اغلب چنین سویه‌ای دارند و در مکان‌هایی نامعلوم و یا خارج از افغانستان روی می‌دهند و یا گاهی با رنگ و رویی فراواقع‌گرایانه و به‌دور از اتفاقات معمول روایت می‌شوند. اماداستان‌هایی هم در مجموعه وجود دارند که چندان دور از این فضاها ترسیم نشده‌اند و ازقضا روح مجموعه را هم همین چند داستان تشکیل می‌دهد. داستان‌هایی که بر پایه‌ی رویارویی میان فرهنگِ مهاجرت و فرهنگِ پیشینی بنا شده‌‌اند و در آن‌هابه زندگی مهاجرنشینانی پرداخته می‌شودکه اگرچه دور از وطن زندگی می‌کنند اما هم‌چنان در معرض آسیب‌های خانه‌ی پدری‌شان هستند. آسیب‌هایی که جریان زندگی‌‌شان را مختل می‌کند و نظم کنونی‌اش را به‌هم می‌زند.

داستان “فقط هشت هفته” اوضاع خانواده‌ای را در تهران روایت می‌کند که منتظر مسافری از کابُل هستند. مسافری که قرار است تنها هشت‌ هفته و برای درمان در ایران بماند. تمام خانواده در این‌مدت باید آدابی را به‌یاد بیاورد که سال‌هاست به کناری نهاده‌ و برایش غریب است. مادر که خود را متولی اجرای این سنت‌ها در خانواده می‌داند پیش از آمدن میهمان‌اش،درست کردن غذای چرب را از سر گرفته است. اوخود چندان باوری به این تغییرات ندارد و تنها از سر جبر و یا شاید احترام به میهمان سال‌خورده و سخت‌گیرش است که چنین رفتاری را پیش می‌گیرد.بی‌که شوری از آمدن پیرمرد درکار باشد، مادر همه را ملزم به رعایت آداب قدیم می‌کند. دخترها باید گاج به سر کنند و شلوارهای کتان سفید خامک‌دوزی شده زیر دامن بپوشند و اسحاق پسر خانواده هم مجبور به پوشیدن پیراهن و شلوار گشاد و بی‌قواره می‌شود.برای چنین خانواده‌ای آمدن پیرمرد که نمادی از وطن و سنت‌های فراموش‌شده‌اش است جز ناراحتی و آشفتگی چیزی به همراه ندارد. آن‌ها تنها تحمل می‌کنند و انتظار می‌کشند تا این هشت هفته زودتر بگذرد و زندگی‌شان دوباره به روال پیشین برگردد. به نظر می‌رسد به دلیل همین هم‌نظریِ تمام اعضای خانواده با یکدیگر است که نویسنده نظرگاه اول‌شخصِ جمع را برای روایت خود برگزیده است.

در داستان “برادرم رمضان” این جای خالی رمضان است که در دل خانواده‌اش نگرانی می‌اندازد. او با برگشتن‌ بی‌موقع‌اش به افغانستان، هم خودش را وارد هچل می‌کند و هم زندگی‌ خانواده‌اش را دگرگون می‌کند. اگر بود می‌توانست به‌عنوان تنها مرد باقی‌مانده‌ی خانواده، دستمال عروسی را به کمر خواهر کوچک‌تر گره بزند و یا جلوی طلاق خواهر بزرگ‌تر را بگیرد و یا خواهر دیگرش با تکیه به او می‌توانست تکلیف‌ زندگی‌اش را معلوم کند: “باید بزرگ‌تری، مردی، برادری باشد که مرا ببرد خانه‌ی پدرم”. برای خانواده‌ای که سنت گذشته را در خود نگه داشته و هنوز مردی باید در خانه باشد تا سررشته‌ی اُمور از دست نرود،گم‌شدن تنها مرد خانواده اتفاق کوچکی نیست. درواقع با این‌که این‌خانواده‌ دور از درگیری‌های افغانستان است اما به‌نوعی از همان هم آسیب می‌بیند. رمضان مُرده و خواهرش راز مرگ دردناک او را در سینه نگه داشته‌است. اگرچه به نظر نمی‌رسد این پنهان‌کاری فایده‌ای داشته باشد. همه واقعیت را می‌دانند و یا دست‌کم حدس زده‌اند. در چنین شرایطی است که مادر رمضان از زنده‌بودن فرزندش قطع امید می‌کند و دیگر دلش به زنده‌بودن اوگواهی نمی‌دهد و حتا دیگر خوابش را هم نمی‌بیند. او می‌داند رمضان به جایی برگشته که مرگ در آن بسیار محتمل است و به نوعی با این واقعیت کنار آمده است. برای همین هم از مویه و زاری خبری نیست. گویی این مرگ از بس همواره بوده،دیگر آن‌چنان که باید آزارنده نیست. درواقع مرگ برای آدم‌هایی که سال‌هاست با دلهره‌اش زیسته‌اند، جوری با زندگی‌شان عجین شده که سایه‌اش‌ هرجای دنیا که بروندبر سَرشان گسترده است و رهایشان نمی‌کند. مرگ،اِلمانی تکرارشونده در داستان‌های دیگر مجموعه هم هست. مرگ محمد در داستان “هلی‌کوپتر”،مرگ مادربزرگ در داستان “کشف بزرگ”و سقط‌شدن دوقلوها در “داستان بدون موضوع” با کمترین کش و قوس ممکن بیان می‌شود.قصه‌ی مرگی که گاهی آن‌قدر ساده است که انگار قرار نیست هم‌دردی کسی را برانگیزد و پیش‌پا اُفتاده‌تر از آناست که اشکی از کسی بگیرد. از همین رو است که شرح چگونگی آن چندان محوریتی در داستان‌ها ندارد و طول و تفصیلی برایش داده نمی‌شود.

در داستان “پخت اول” هم باز همان درون‌مایه‌ی آشنا دیده می‌شود و وطن فاقد آن شرایط آرمانی است. یعنی آن‌جایی نیست که بتواند آدم‌ها را به‌هم پیوند بدهد و صرف پا نهادن به آن شوری در دل بیاندازد. بنابراین باز هم تنها مرارت‌های وطن است که نصیب دختر داستان پخت اول می‌شود. او که به اجباربه وطن‌اش بازگردانده شده، بایدهمین اولِ کار و برای اثبات هویت زنانه‌اش به‌تنهایی نان بپزد. شاید واگویه‌ی همین یک‌بند از داستان بتواندعُمق فاجعه‌ی رُخ داده را نمایان کند. برای دختری که مُدام خاطره‌های جمشیدیه‌ی تهران و پیاده‌روی‌اش را مرور می‌کند و سرتاسر داستان از لحظه‌های با قاسم‌ بودن می‌گوید و دل‌بستگی‌اش را زیر و بالا می‌کند، بازگشتن به وطن چه حالی می‌تواند داشته باشد؟ او از وقتی که به افغانستان برگشته، یعنی پنج شب و شش‌روز است که خواب به چشمان‌اش نیامده. بااین‌که‌رفتار همه خوب است و”حرف‌هایشان بوی نفاق نمی‌دهد” اما این وضعیتِ جدید با ‌هیچ بزکی به دلش نمی‌چسبد و نمی‌تواند شبیه روزهای خوب گذشته‌ی او باشد. درست است که دیگر جنگی درکار نیست اما همین ناهمگونی فرهنگ یانگار غربتی جدید برای دختر می‌آفریند تا در مملکت خودش هم احساس امنیت نکند.

نویسنده در داستان‌هاییکه به نوعی با فرهنگ افغانستان مرتبط است و باید به‌طور معمول از سطح زبانی دیگری استفاده شود، چندان از شیوه‌ی مرسوم پیروی نمی‌کند و معدود واژگان افغانی داستان‌ها را به شکلی به‌کار نمی‌برد که ندانستن‌شان خللی در خوانش داستان ایجاد کند و تاکیدی بر فُرم زبانی به‌خصوصی باشد. این کلمه‌ها اغلب یا کلیدی و پیش‌برنده‌نیستند و یا می‌توان از فحوای کل روایت به ماهیت آن‌ها پی بُرد. برای نمونه در داستان “آخرین بولانی شکم‌پُر” ندانستن این‌که “کچالوهای جوشیده” همان سیب‌زمینی‌های پخته به زبان فارسی رایجِ ایران است، مانعی در فهم کُلی داستان ایجاد نمی‌کند. در واقع در فرجام قصه‌ها هم از رویه‌ی مرسوم غربت‌نویسی که عاقبت شخصیت‌ها به آغوش پرمهر وطن بازمی‌گردند، پیروی نمی‌شود و شخصیت‌های داستان چندان میلی به بازگشتن ندارند. درواقع آن‌هانه‌تنها شوقی برای برگشتن به موطن آبا و اجدادی خود ندارند، بلکه هر خبری هم از آن‌سوی مرزها نگران‌شان می‌کند و نظم زندگی‌شان را به‌هم می‌زند. آن‌ها با این‌که غربت‌نشین‌اند و از موطن خود دور افتاده‌اند ولی احساس غربت ندارند و ازاتفاق اگر هم دل‌تنگ و نگران می‌شوند از سرنوشت تلخ وابستگانی‌ است که از آن‌ها‌ جداشده‌اند و بازگشته‌اند به همان وطن. درواقع وقتی قرار است این بازگشتن،رمضان را به کشتن دهد و یا دختر را از قاسم‌اش جدا کند و به نان‌پختن وادارش کند، دیگر چنین مراجعتی چه ارجی می‌تواند داشته باشد؟ برای چنین آدم‌هایی،غربت‌نشینی دیگر آن معنای رایج خود را ندارد ودرواقع وطن جایی است که در آن دلِخوش هم باشد.

رضا فکری

Submit your comment

Please enter your name

Please enter a valid email address

Please enter your message

درباره ما

‎«نواک»، نشریه ی مجازی موسسه نغمه بنفش اندیشه است. ما در این نشریه، جدا از خبر رسانی در مورد هنرها، دست به تهیه یک مرجع مطالعاتی فنی زده‌ایم که در آن بوسیله ترجمه، تالیف و یا نقل قول‌های مختلف تایید شده، قصد داریم به روز ترین اطلاعات فنی و هنری، به خصوص در زمینه صوت و موسیقی را در اختیار کاربران فارسی زبان قرار دهیم. ‎این تصمیمات می‌تواند از یک آشنایی شخصی به یک موضوع مطرح شده تا تصمیم گیری برای تهیه تجهیزات ادوات برای یک پروژه بزرگ باشد. بخش مرجع «نواک» به تدریج تبدیل به یک بانک اطلاعاتی بی‌طرف خواهد شد که شبیه یک دانشگاه مجازی عمل خواهد کرد. ‎بخش خبری «نواک» هم مرکزی خواهد شد برای بازدید کنندگان، در هر نقطه، تا به آخرین اخبار موسیقی و هنرهای دیگر دسترسی داشته باشند.تلاش‌های ما بر اساس یک تصمیم گیری خودجوش و نتیجه سال‌ها بررسی بازار، صنعتِ هنر و صوت و تصویر در ایران شکل گرفته است.

نشريه نواك © 2014 All Rights Reserved

کلیه حقوق این سایت برای مجموعه نواک محفوظ است

Designed by WPSHOWER

Powered by WordPress

Affordable Seo PackagesSeo BlogEdu Backlinks